.
یكى از مهمترين و لازم ترين امور زندگى يك مؤمن ارتباط برقرار كردن با خدا از طريق دعا و نيايش است. در زندگى اولياء خدا دعا جايگاه اساسى و ويژه دارد و بخش مهمى از بهترين اوقات آنها اختصاص به دعا و نيايش دارد.
حجتالاسلام والمسلمین باقر شریف قرشی مولف و نویسنده حوزوی در کتاب زندگانی امام الهادی(ع) به نقل یک ماجرای خواندنی از امام هادی (ع) و شیوه آن حضرت در احترام به علما پرداخته است.
سرمايهدار ايراني، متمکن مدرني است که سبک زندگي خاصي دارد و داراي جايگاه ويژهاي در بدنه قدرت سياسي و طبقات اجتماعي است .
سرمايهداري در ايران سرنوشت غم انگيزي دارد که شرح آن در اين مجال نميگنجد . آنچه به اين فهم جاي نگراني دارد پديده سابقه داري است که به دلايلي از حاشيه امن و عقبه پر قدرتي برخوردار است.
عنوان مقاله «سرمايهدار دائمالوضو با تسبيح دانه درشت» نيز به ۲ دليل انتخاب شده است؛ علت اول تصويري است که بهطور مشابه و نزديک به هم در ذهن مخاطب ايجاد ميکند. جامعه ما با اين تعبير از سرمايهدار بيگانه نيست. و علت دوم نيز بيان ۲ ويژگي اساسي در اين طيف از جريان سرمايهداري است که به تنهايي گوياي حرفهاي بسيار است.
از عنوان «دائمالوضو» استفاده شده است که نشانه تاکيد اين جريان بر مستحبات و نوعي از عبادات و اخلاقيات فردگرايانه است. بر «تسبيح دانه درشت» تاکيد شده است چون بر نوعي ظاهرگرايي و نمادسازي ارزشي و ديني حکايت دارد.
اما سرمايهدار دائمالوضو با تسبيح دانه درشت چه ويژگيهايي دارد؟ و وجود چنين جرياني چه آسيبهايي در جامعه اسلامي دارد؟
زندگي رازآلود اين سرمايهدار که تمام حق و حقوق مالش را تنها در صندوق صدقات و کميته امداد ميبيند را بايد در ۲ عرصه ديد؛ عرصه رفتار فردي و عرصه رفتار اجتماعي. رفتار اين سرمايهدار در هر دو عرصه خطرناکتر از سرمايهدار کراواتي است که زنجير طلا بر گردن دارد. والبته چنين کاراکتري بهدليل ويژگيهاي فردي و اجتماعياي که دارد در حال تبديل شدن به يک نحله و سبک زندگي است و روز بهروز بر تعدادشان افزوده ميشود.
سرمايهدار دائمالوضو تاکيد بر رفتار فردي اين جريان است؛ سرمايهداري که در حوزه مسائل فردي تلاش ميکند قلب و دل خود را با رعايت برخي مستحبات تسکين دهد و آرامش و اعتماد به نفس ديني و شرعي کسب کند. فردي که عليرغم منافع رانتي که کسب کرده است اهل خيرات و نذورات و نماز جماعت و خرجي دادن و هيئت برگزار کردن است. دهه محرم بنگاه دلالي و خريد وفروش خودروهاي صدها ميليوني اش را تعطيل و سياه پوش ميکند. اهل آش نذري دادن است و به سفره انداختن و مردم جمع کردن و سخنران آوردن دل خوش است. پايش برسد مسجد ومدرسه هم ميسازد و نام و نشان خيّر مسجد ساز و مدرسه ساز هم کسب ميکند.
چنين رفتار فردي دو اثر عمده دارد؛ اولا کسب وجهه اجتماعي-سياسي است که او را در قامت يک مدال آفرين ملي معرفي ميکند تا جامعه او را به عنوان يک ارزش بپذيرد و سبک زندگياش را الگو قرار دهد.
اما يک اثر جدي تر ديگري هم دارد که راه را بر اصلاح و هدايت فردياش سخت ميکند.
احساس رضايت ديني و ارزشي که اين فرد از زندگي خود کسب ميکند اجازه نميدهد که به وظايف اصلياش بينديشد. اينکه به فرمايش ائمه معصومين عليهمالسلام گناه گرسنه خوابيدن فقرا بر گردن او و ديگر توانگران است. و يا اينکه مالش را از کجا کسب کرده است و چه ميزان حق و حقوق دين و جامعه را داده است؟ چه مقدار از مالش ناشي از خوردن مال يتيم و غصه مظلوم و داد مستضعف است؟ و آيا به غير رانت و فساد چنين حجمي از پول جمع ميشود؟
اما او به دادن اسکناس رنگيني به کودک دستفروش کنار خيابان دلخوش است و به اين دست و دلبازياش فخر ميکند؛ هرچند که منتي بر کودک نگذارد و براي ديگران نيز جار نزند.
همه دارايياش نيز از رانت و فساد باشد باز هم با کمک و اعانه و صدقه خود را (به خيال خود) پاک ميکند و اين بدترين نوع پولشويي در جامعه اسلامي است. بدترين نوع پولشويي اين است که فرد جور خود را نبيند و با پولهاي کثيف رانتي يتيم نوازي کند.
ماجراي چنين فردي همان نقل شخصي در زمان امام صادق عليهالسلام است که هنگام عبور از بازار، دو قرص نان سرقت كرد و دو انار از مغازهاي ديگر. انار و نان را به فقير داد وقتي به او گفتند: اين چه كاري است؟ گفت: خداوند هر گناه را يك كيفر ولي ثواب را ده برابر پاداش ميدهد.
من با آن دو نان و دو انار، چهار گناه كردم ولي به فقير كه دادم، چهل ثواب بردم. چهار گناه از چهل ثواب كه كم شود، سي و شش ثواب باقي ميماند.
حضرت به او گفتند: تو به کتاب خدا جاهلي، پاداش ده برابر، براي كسي است كه كارش بر اساس تقوا باشد. مگر نشنيدي خداي عز وجل ميفرمايد: « انما يتقبل الله من المتقين.»
مفهوم اين حکايت تاريخي را بايد در اقتصاد-سياسي امروز ديد. جريان سرمايهداراي که با عمل به برخي مستحبات و نذري و مجلس گرفتن خود را بينياز از تکاليف اصلي ميبيند. اين آرامش دروني و اعتماد به نفس ديني-بخوانيد توهم- است که او را هر روز رانتي تر از گذشته ميکند.
اثر اجتماعي زندگي اين فرد رفع کننده تناقض ارزشهاي اخلاقي با سبک زندگي سرمايهداري است. اين نوع زندگي نگاه انتقادي به سرمايهداري را تبديل به غبطه خوردن و انگشت حسرت گزيدن ميکند. اين نوع سرمايهداري است که مصلحت را آنچنان فربه ميکند که حاضر است با «خوداجتهادي» و در هر زماني به قاعده اکل ميته، با آمريکا هم پاي ميز مذاکره بنشيند.
اسلامي که اين جريان ترويج ميکند همان سرمايهداري به علاوه ۱۷ رکعت نماز و نوافل است و هيچ تعارضي با اسلام اشرافي ندارد. بيام و ۲۰۰ ميليون توماني سوار ميشود و هر روز صبح صدقه سالم ماندن خود و ماشينش را به کودک گل فروش سر چهارراه ميدهد. به اسم تاکيد اسلام بر زيبايي جز کت شلوار برنددار يک ميليون توماني تن نميکند.
معتقد است پيامبر اکرم بر عطر و خوش بويي تاکيد داشتند و به همين دليل عطر زير ۵۰۰ هزار توماني نميزند. به چادر همسر و يا همسرانش اهميت ميدهد و براي آنها ساعت ۶۰ ميليون توماني ميخرد و سرتاپايشان را طلا ميگيرد. مهمان را حبيب خدا ميداند و براي عروسي پسرش هواپيما به دوبي چارتر ميکند و براي همه دوستان و آشنايان در هتل ۵ ستاره اين شهر عروسي همراه با موسيقي مجاز ميگيرد.
به سفر اهميت ميدهد و در تقويم سفرهاي ساليانهاش مکه و مدينه و انتاليا و... را همزمان برنامه ريزي ميکند. تاکيد اسلام بر خانههاي بزرگ را شنيده است وبه همين دليل در آپارتمان زعفرانيه متري ۱۱ ميليون تومان با استخر معلق و آشپزخانه مرکزي و باغ پرندگان زندگي ميکند و البته سر در خانهاش حک کرده است« و ان يکاد الذين... »
اما زندگي اجتماعي - سياسي اين جريان تاسف انگيزتر است. سرمايهداري با تسبيح دانه درشت همان ظاهرسازي براي مشروعيت بخشيدن به رانت خواري بيحد و اندازه است. جرياني که به سبب نوع زندگي شخصي و تعلقات ظاهرا ديني و دست و دل بازيهايش از سياسيون و بدنه قدرت نيز دلبري ميکند.
اين جريان همواره در قدرت است؛ براي سازندگي خرج ميکندو اصلاحات و مهرورزي هم معتقد است. آزادي سياسي را مهمتر از توسعه اقتصادي ميداند. و به «مي شود و ميتوانيم اقتصادي» هم اعتقاد دارد. در هر دولتي با هر گرايشي نقشآفريني ميکند. يک پاي ثابت قدرت است و قدرت نيز سر سفره اوست. تعلق رانتي وصف ناپذيري به بدنه قدرت دارد و البته از همين منبع قدرت، روزي لقب لژيونر بخش خصوصي و موتور محرکه اصل ۴۴ را ميگيرد و روزي هم براي دور زدن تحريمها «بنتن و مردعنکبوتي» ميشود و با همين القاب و انساب نيز از هر نوع بازرسي و حسابرسي ميرهد.
چنين جرياني با اقتصاد دانان نئوليبرال وطني نيز به خوبي پيوند ميخورد و به همين طريق به هر نوع رفتار رانتي خود صبغه علمي ميدهد و حتي روابط و تعاملات نامشروع خود را تبديل به نهاد و قانون ميکند.
از نئوليبرالهاي وطني حمايت ميکند؛ چون آنها معتقدند که نيروي کار در مقراض ۲ تکه عرضه و تقاضا تعيين ميشود نه حق الزحمه واقعي و سبد هزينههاي زندگي اش و البته اعتقاد دارد که کارگري که در اين مقراض ۲ تکه از بين رفت و به خاک سياه نشست را بايد مستمري ماهانه داد.
معتقدند نئوکلاسيکها همان حرف ائمه و پيامبران را ميزنند و اين جمله پيامبر اکرم که قيمتها در آسمان تعيين ميشود را حجتي بر آزاد سازي قيمتها و بازار آزاد ميدانند و بيآنکه دهها روايت و حديث ديگر و سبک حکومت داري ائمه عليهمالسلام را ببينند هر نوع گران فروشي و احتکار و تورم و غيرهاي را به اسم قواعد بازار مشروع ميکنند و دست خدا را در آن ميبينند و البته از بازار ميوه و تره بار خود هر شب جمعه چند صندوق سيب و پرتقال در امامزاده صالح شميران توزيع ميکنند.
ربا را دشمني با خدا و بلکه بيشتر از دشمني ميدانند چون خاطرشان آسوده است که نئوکلاسيکها از بهره ميگويند و نه ربا و به همين دليل بانکداري و بهره دادن و بهره گرفتن را چون شير مادر حلال ميدانند و هر روز يک بانک جديد تاسيس ميکنند.
با اقتصاد متعارف هيچ مشکلي ندارند و از اينکه اقتصاد متعارف از رقابت کالاهاي داخلي با خارجي ميگويد به عنوان علم جهان شمول دفاع ميکنند و البته در اين رقبات، همواره نقش رقيب خارجي و وارد کننده کالاهاي خارجي را بازي ميکنند.
معادن انفال را با هزار حيله و نيرنگ از دست مديران فاسد خارج ميکنند و بيآنکه استانداردها و حداقلهاي کار براي کارگران معدن را فراهم کنند دهها نفر را در اين معادن به کار ميگيرند و بعد هم که تعدادي از اين کارگران زير خروارها خاک و سنگ مدفون شدند، مزوّرانه برايشان حجله برپا و براي زن و فرزندشان تقاضاي مستمري از دولت ميکنند.
در يک جمله از اقتصاد ليبرال حمايت ميکنند چون دين را هم در کنار صدها متغير ديگر ميپذيرد و زندگي سرمايهداري به علاوه ۱۷ رکعت نماز را برايشان تئوريزه ميکند و به آنها اجازه ميدهد که در کنار کسب و کارشان صندوق صدقات نصب کنند و کميته امداد را به عنوان يک نهاد انقلابي دوست بدارند.
نتيجه گسترش چنين جرياني از سرمايهداري است که امروز مانور ثروت و نمايش اشرافي گري يک ارزش تلقي ميشود و در ساحت علم نيز همه چيز در خدمت جريان سرمايه قرار ميگيرد و از درون دولت نيز جز عدالت اعانهاي و صدقهاي آن هم در تبعيض آميزترين شکل آن هيچ نميتراود.
منبع:هفته نامه یالثارات الحسین(ع)
يک خيرات و برکاتي در بعضي از عبادات مشخص است. مثل اينکه شما بنشينيد يک دعاي کميل بخوانيد و يک ليتر گريه کنيد. يک عباداتي هم هست که در کيسه آدم خيلي چيز ميريزند ولي شما خيلي نميفهمي. مثل احترام به والدين، احترام به والدين عبادتي است که شما فکر نميکنيد مانند خواندن دعاي کميل است. خيلي متوجه نميشويد ولي کوچکترين کاري که بکنيد خيلي به شما ميدهند. حالا چه فرقي ما بين اين دو است؟ نکته مهم اين است که اين عبادات جزو عبادات عجبآور نيست. چون به طور مستقيم آدم را هوا نميگيرد.
خدمت به محرومين، خدمت به اين پابرهنههايي که به قول حضرت امام که با کسي تعارف نداشتند، ولي نعمت هستند. ولي نعمت يعني چه؟ خيلي حرف بزرگي است. امام فقيه است، فقيه مفهوم ولي را ميفهمد که چه چيزي ميگويد. ببينيد گاهي اوقات ما روي دنده تعارف ميافتيم و هرچه به دهنمان ميآيد ميگوييم، ولي کسي در حد امام ميفهمد که چه چيزي ميگويد. ولي نعمت هستند يعني اينکه خيلي از ارزاقي که به شما ميدهند از همين کانال ميدهند. به واسطه آنها ميدهند، اين يعني ولي نعمت. به واسطه آنها ميدهند به ما.
يک سري ضعفايي در جامعه هستند که اين ضعفا اصلاً خود بودنشان نعمت است. ببينيد بحث تکوين و تشريعش خلط نشود که حالا ما بايد کاري بکنيم که يک سري ضعفا در جامعه ايجاد بکنيم چون موجب برکات و... هستند، نه هميشه در جامعه ضعفايي هستند اين امر را هميشه خداوند به صورت تکويني چينش ميکند. ما از نظر تشريعي وظيفهاي داريم ولي خداوند از نظر تکويني کار خودش را ميکند. اللهُ يبسُط الرِّزقَ لِمَن يشاءُ وَ يقدِر(سوره مبارکه رعد/آيه ۲۶) اين سنت خداست، بسط و قبض رزق را خدا مديريت ميکند. بسط و قبض يعني تکوين، هميشه يک چينشي در عالم وجود دارد.
خدمت به محرومين وسيله بين زمين و آسمان
برگرديم به بحث، خدا امر تکويني خود را انجام ميدهد ولي ضعفا در جامعه ولي نعمت هستند. اين يک منطق ديگر است. در جنگ بدر وقتي که وجود مبارک نبي مکرم اسلام غنايم را به مواسات تقسيم کردند، خوب آنها ۳۱۳ نفر بودند. بعضي از آنها جنگآور و دلاور و فارسالقوم بودند و بعضي هم پيرمرد، به هر حال همه آمده بودند، خوب دقت کنيد؛ وقتي اموال به مواسات پخش شد سعد ابن ابي وقاص نزد پيامبر ميآيد و ميگويد: يا رسول الله أ تعطي فارس القوم الذي يحميهم مثل ما تعطي الضّعيف (لما قسّم رسول الَّله(ص) غنائم بدر، قال سعد بن أبي وقّاص: يا رسول الَّله! أ تعطي فارس القوم الذي يحميهم مثل ما تعطي الضّعيف؟ فقال النبي(ص): ثکلتک أمّک! و هل تنصرون إلا بضعفائکم؟ الحيات با ترجمه احمد آرام/ ج ۲/ ص ۸۰) يعني به فارس القوم همان مقداري ميدهي که به ضعيفان ميدهي؟ در جواب پيغمبر ميفرمايند: ثکلتک أمّک! و هل تنصرون إلا بضعفائکم؟ مگر اين نصرت الهي که نازل شد به خاطر کسي جز همين ضعفا بود؟ آن نصرتهاي پي درپي به خاطر همين ضعفا آمد. آن نصرتهايي که آمد و غنايمي که نصيب تو شده، به خاطر آنها بوده نه اين که با تلاش تو چيزي نصيب آنها شده باشد.
همين رزقي که رزق بچه است به دست تو ميدهند که تو به او بدهي، نه اين که تو رزق بچه را ميدهي. اين مطلب جزو معارف محکم دين ما است. يعني بچه رزق خودش را ميگيرد. منتهاي مراتب تقدير خدا اين است که رزق بچه را به دست بابا ميدهد تا از دست او به بچه داده شود. يعني بچه رزق خودش را دارد. حالا تحليل ميکند و ميگويد تا بچه ما به دنيا آمد شانس آورديم يک پروژه خوب به ما پيشنهاد دادند و... نخير آن رزق بچه بوده که به اين طريق دادهاند. اينها ولي نعمت هستند. همين دل اينهاست که وقتي به اميرالمؤمنين(ع) گفتند که فاصله زمين تا آسمان چه قدر است؟ حضرت به امام حسن نگاه کردند و ايشان که در ظاهر بچه خردسالي بودند اگر فاصله فيزيکي بين زمين و آسمان را ميگويي هر چه قدر چشم کار ميکند و اگر فاصله معنوي ميان زمين و آسمان را ميگويي دعاي مظلوم است. دعاي مظلوم دعايي است که فاصله زمين تا آسمان را پر ميکند.
انقلابيها همين مستضعفيناند
و وقتي تاريخ قرآن و تاريخ انبيا را نگاه ميکني نشان ميدهد که همين پابرهنهها مدافعان اصلي انقلابها در طول تاريخ بودهاند. از حضرت نوح(ع) بگيريد که به او ميگويند اين ارذلون چه کساني هستند که اطراف خودت جمع کردي؟ ما به تو ايمان بياوريم يا اطاعت از ارذلون؟ معناي رذل در اينجا طبقه پست و پايين اجتماعي است. از قضا همينها بودند که به پيامبران ايمان ميآوردند. شما همين تهران را نگاه بکنيد، جسارت به دوستان نشود ولي وقتي قسمت بالاي شهر که تشريف ميبريد ميبينيد که اسامي کوچهها و خيابانها همه بوستان و گلستان و ياس و زنبق و… پايين که ميروي در هر کوچهاي ميبيني چندتا شهيد دادهاند. بعضيها ميگويند طرف از درد بيپولي رفته شهيد شده، نميفهمد که اين حرف را ميزند، کسي از درد بيپولي جانش رو فدا ميکنه؟ او نميفهمد که سنت تاريخ اين بوده است. آن اوائل گروهي از مشرکين به مدينه آمدند. (فَقَالُوا يا رَسُولَ الَّلهِ إِن جَلَستَ فِي صَدرِ المَجلِسِ وَ نَحَّيتَ عَنَّا هَؤُلَاءِ وَ رَوَائِحَ صُنَانِهِم وَ کَانَت عَلَيهِم جِبَابُ الصُّوفِ جَلَسنَا نَحنُ إِلَيکَ وَ أَخَذنَا عَنکَ فَمَا يمنَعُنَا مِنَ الدُّخُولِ عَلَيکَ إِلَّا هَؤُلَاءِ فَلَمَّا نَزَلَتِ الآيةُ قَامَ النَّبِي يلتَمِسُهُم فَأَصَابَهُم فِي مُؤَخَّرِ المَسجِدِ يذکُرُونَ الَّلهَ فَقَالَ الحَمدُ لَِّلهِ الَّذِي لَميمِتنِي حَتَّي أَمَرَنِي أَن أَصبِرَ نَفسِي مَعَ رِجَالٍ مِن أُمَّتِي مَعَکُمُ الْمَحْيا وَ مَعَکُمُ الْمَمَات. الحيات با ترجمه احمد آرام/ ج ۴/ ص ۵۰۶)
به پيغمبر گفتند که جلوي در مجلس نشين، برو بالاي مجلس بنشين تا ما هم که با تو کار داريم بياييم بالاي مجلس. بعد گفتند اينها چه کساني هستند که اطراف خودت جمع کردي. در روايت آمده که گفتند بوي گند زيربغلهاي اينها ما را آزار ميدهد. لااقل برو صدر مجلس بنشين که ما هم تو را ميخواهيم ببينيم بياييم صدر مجلس بنشينيم، به هر حال ما نزد تو ميآييم ولي تو هم رعايت شأن ما را بکن. اصحاب ناراحت شدند و رفتند در زاويهاي از مسجد نشستند.
آيه نازل شد «وَ اصبِر نَفسَکَ مَعَ الَّذينَ يدعُونَ رَبَّهُم بِالغَداه وَ العَشِي يريدُونَ وَجهَهُ وَ لاتَعدُ عَيناکَ عَنهُم تُريدُ زينَه الحَياهِ الدُّنيا وَ لاتُطِع مَن أَغفَلنا قَلبَهُ عَن ذِکرِنا وَ اتَّبَعَ هَواهُ وَ کانَ أَمرُهُ فُرُطاً»(سوره مبارکه کهف/آيه ۲۸) پيغمبر؛ البته وقتي ميگويد پيغمبر درحقيقت ما را هم خطاب قرار داده است، که اي پيامبر جان خودت را عادت بده که با همين ضعفا بگردي وَ اصبِر نَفسَکَ مَعَ الَّذينَ يدعُونَ رَبَّهُم بِالغَداهِ وَ العَشِي يريدُونَ وَجهَهُ اين کساني که لِوَجهِ الله دور تو جمع شدهاند بدون هيچ اميدي؛ واقعاً کساني که قبل از فتح مکه دور پيامبر جمع شدند با چه اميدي جمع شده بودند.
شما حساب بکنيد به پيغمبر ايمان آوردن يعني کتک خوردن؛ به پيغمبر ايمان آوردن يعني شعب ابيطالب رفتن، به پيغمبر ايمان آوردن يعني گداي مدينه شدن، به پيغمبر ايمان آوردن يعني اگر جزو انصار باشي وسط خانه پرده بزني تا مهاجرين بيايند در خانه شما زندگي کنند، همه اينها براي خدا، در ادامه ميفرمايد: «وَ لا تَعدُ عَيناکَ عَنهُم تُريدُ زينَهَ الحَياهِ الدُّنيا وَ لا تُطِع مَن أَغفَلنا قَلبَهُ عَن ذِکرِنا وَ اتَّبَعَ هَواهُ وَ کانَ أَمرُهُ فُرُطاً از اينها چشم برنگرداني طرف آدمهايي که به قول اميرالمؤمنين ته گلويشان از بس که سير هستند ترش کرده است، نکند از آنها چشم برگرداني به سوي اين افراد، وَ لا تُطِع مَن أَغفَلنا کساني که امرشان فُرُط است، پيامبر بلند شدند رفتند کنار اصحاب نشستند و فرمودند: «مَعَکُمُ المَحيا وَ مَعَکُمُ المَمَات» زندگي با شما، مردن با شما؛ با شما من زنده ميمانم و با شما ميميرم.
بهار امسال، چراغ دو كوهه با «مصطفاي شهيد» روشن مي شود
پایگاه خبری انصارحزب الله:دو كوهه بهار جبهه بود و بسيجي ها در دو كوهه خودشان را بازسازي مي كردند. انسي دارد دوكوهه با بهار. در آستانه بهار، بسيجي ها باز هم به خط شده اند تا «راهيان نور» شوند. مگر مي توان در بهار، تنها گذاشت دوكوهه را؟ مگر مي توان در آستانه بهار، از عشق بسيجي ها به حاج همت و حسينيه حاج همت، ننوشت؟
بسيجي امروز، آنقدر معرفت دارد كه بهارش جز با شهدا نگذرد. چشم بسيجي، آنقدر معرفت دارد كه وقتي براي بار اول، از دور، چشمش به ساختمان هاي پادگان دوكوهه مي افتد، گرم گريه شود. اشك، بهاري ترين باران ممكن است بر گونه عشق. عشق به دوكوهه، عشق به شهداست.
دوكوهه تمثيلي از عاشقي است. اولين پله نردبان شهادت. دوكوهه، سرخ ترين سربند، بر پيشاني همه خاك جبهه است. دوكوهه، پلاك خانه ساده بسيج است. در بهار، دوكوهه از غم و غربت درمي آيد، با همت بسيجي ها.
دوكوهه فقط يك پادگان، همراه با چند ساختمان نيست؛ دوكوهه ام القراي بهار است. پايتخت بسيجي هاي ديروز و امروز و فردا. آشيانه پرستوها.دوكوهه، خاكي است پر از ستاره. پر از دستواره. بهار امسال، چراغ دوكوهه، با «مصطفاي شهيد» روشن مي شود.
در اين مرز و بوم، تا خون بسيجي هست، حسينيه حاج همت، مظلوم نمي ماند. بسيجي واقعي، همان بسيجي است كه همت را با وصيت نامه اش دوست دارد.
بسيجي واقعي در زمان غيبت، اطاعت محض از ولي فقيه دارد. بسيجي واقعي، خود، آنقدر همت و باكري را دوست دارد كه بهارش جز در دوكوهه نمي گذرد. كجا خون حاج همت ريخته شده؟ همان جا «مجنون» است بسيج. كجا خون باكري ها ريخته شده؟ همان جا «فرهاد» است بسيج. «ليلا»ي ما «شيرين»تر از آن است كه مصادره شود.
چه باك اگر به اسم همت و باكري، روزگاري بر فرق ما زدند؟! ما «همت اولي» و «باكري اولي» نيستيم كه نام شهدا را ببريم، اما مرام شهدا را فراموش كنيم. ما از بس همت و باكري را دوست داريم كه حتي اگر از نام اين شهدا، بر فرق مرام ما، چماق بلند كنند، در قضاوت، دچار اشتباه نمي شويم و بازهم مي گوييم: زنده باد همت، زنده باد باكري.
بسيجي واقعي، «جبهه دوكوهه» را به اين راحتي ها خالي نمي كند. اصلاً فرق سر ما، سرتاسر ما، فداي شهدا. آنجا كه «هورالعظيم» باشد، تعظيم، كار ماست. آنجا كه «جزيره مجنون» باشد، جنون، كار ماست. آنجا كه «قايق عاشورا» باشد، نقش شقايق را بازي مي كنيم. همت، كجا سر از بدنش جدا شد؟ همان جا سجاده ماست، و ما همچنان انس داريم با خاك «طلائيه».
¤¤¤
دوكوهه! امسال بهار، با «مصطفاي شهيد» چه روشن آمده ايم. دوكوهه! كي و كجا بهار بوده كه بسيجي،تو را تنها گذاشته باشد؟!دوكوهه! بسيجي، عيد، خانه و خانواده اش را رها مي كند و مي آيد نزد تو، بلكه آرام گيرد، زماني كه سر بر سينه تو مي گذارد و غم قرن ها را زار مي گريد.
دوكوهه! باز هم مي خواهم با اشك، سخن بگويم با تو. دوكوهه! مگر مي توان سالگرد خيبر و بدر بود و از همت و باكري ننوشت؟! دوكوهه! يادت هست؛ به عباس كريمي مي گفتند: بسيجي واقعي، همت بود! به همت مي گفتند؛ بسيجي واقعي، حاج احمد بود! به حاج احمد مي گفتند؛ بسيجي واقعي، بروجردي بود! دوكوهه! «مصطفاي شهيد» روشن ترين سند بسيجي بودن نسل جوان امروز است. دوكوهه! ما مظلوميت تو را شاهديم، تو مظلوميت ما راشاهد باش.
دوكوهه با ما سخن بگو از روزگار دل تنگي ها. از خاطره ها. از زمين صبحگاه. از مقر فرماندهي. از آن همه قبر كه بچه ها گردان تخريب در مجاورت تو كنده بودند، تا پيش از آنكه بميرند، بميرند!دوكوهه! از نمازشب بسيجي ها براي ما بگو. مي دانم! دل حسينيه ات، هواي «همت» كرده است كه انگار خدا براي چشمانش «سرمه شهادت» كشيده بود.
مي دانم! دل ساختمان گردان حبيب تو، هواي «امن يجيب» بسيجي ها كرده است. دوكوهه! تاريخ نخواهد نوشت كه بسيجي ها تو را تنها گذاشته باشند؛ ديروز و امروز و فردا، سال بسيج، كنار تو تحويل مي شود.
¤¤¤
دوكوهه! مي خواهم جمع كنم كوله بارم را. مي خواهم «راهي نور» شوم. مي خواهم اول بار كه چشمم از دور، به جمال ساختمان هايت «روشن» شد، به ياد «مصطفاي شهيد» بخوانم. كجاييد اي شهيدان خدايي، بلاجويان دشت كربلايي.
دوكوهه! چقدر دوست دارم آن لحظه را كه اول بار، چشمم به تو مي افتد. دوكوهه! به شهدا بگو خانه باشند. يك نسل بسيجي، مهمان دارند. بچه هايي كه بهار را فقط با شهدا دوست دارند. فقط با تو. با تو كه انيس شهدا بودي و عطر شهادت مي دهي.
دوكوهه! عروس خاك جبهه اي تو. هم ناز داري و هم رمز و راز. دوكوهه! يادت هست؛ شب حنابندان شهدا را؟! چه شبي بود، شب هاي شهادت نامه با امضاي سيدالشهدا.
دوكوهه! تا خون دررگ بسيجي مي جوشد، تا «مصطفاي شهيد» هست، اجازه نمي دهيم روزگار، خاموش كند چراغت را. دوكوهه! امسال بهار، «روشن»تر از قبل آمده ايم... با «سيدالشهداي جنگ روزگار»
¤¤¤
دوكوهه! «آن سوي هستي»، جاي دوري نيست... فقط چند كيلومتر فاصله دارد با انديمشك! دوكوهه! السلام اي خانه عشق...
حسين قدياني
بخش نخست این گفتوگو که در آستانه کنگره بینالمللی آیت الله العظمی مرعشی نجفی انجام شد، تقدیم خوانندگان ارجمند میگردد:
*نیکی به والدین، رمز موفقیت آیت الله العظمی مرعشی نجفی
آیت الله مرعشی نجفی، احترام خاصی برای والدین قائل بودند؛ خودشان میفرمودند«وقتی مادرم مرا میفرستاد تا پدرم را برای خوردن غذا صدا کنم، بعضی وقتها میدیدم پدر به خاطر خستگی، در حال مطالعه خوابش برده است. دلم نمیآمد ایشان را بیدار کنم، همانطور که پایش دراز بود، صورت خودم را به کف پای پدرم میمالیدم تا ایشان بیدار میشد.
در این حال که بیدار میشد، برایم دعا میکرد و عاقبتبخیری میخواست، من خیلی از توفیقاتم را از دعای پدر و مادر دارم.
*حتی یک بار هم به مادرم تندی نکرد
پدرم سعی میکرد تا جایی که میتواند کارهایش را خودش انجام دهد و با مادرم خیلی مهربان بود، به یاد ندارم حتی یکبار هم نسبت به او تندی کرده باشد.
ایشان در کارهای منزل به مادرم کمک میکرد و وقتی کسالتی برای او پیش میآمد، پدرم غذا درست میکرد و در داخل غذا هم چیزهای جدیدی میریخت و میفرمود:« حکم خدا نیست که از آسمان آمده باشد که مثلا آبگوشت باید چنین باشد».یک چیزهایی اضافه میکرد، خیلی هم خوشمزه میشد.
*میهمان را روی صندلی نشاند و خود روی زمین نشست

با میهمان خیلی با ملاطفت و احترام برخورد میکردند، یک بار قرار بود، «هانریکربن فیلسوف فرانسوی» خدمت ایشان برسد، آقا قبلا در اتاق برای او صندلی آماده کرده بودند، ولی خودشان روی زمین نشستند؛ هانری کربن به خاطر احترام به استاد از نشستن روی صندلی خودداری کرد، ولی استاد فرمودند« شما چون به صندلی عادت کردهاید و نشستن روی زمین برایتان مشکل است، دوست دارم پیش من راحت باشید. حتی با این که ماه رمضان بود، خواست برایش چایی بیاورید، امّا هانری کربن گفت که ماه رمضان است و لازم نیست چایی بیاورید.
مرحوم پدرم جواب دادند: پذیرایی از مهمان برای ما لازم است، چون شما مسافر هستید، اشکالی ندارد و به مسیحی بودن او اشاره نکردند.
*میهمانی برای نابینایان مستمند
یکبار با پدرم رفتیم منزل یک روحانی به نام حاج آقای کنی، دیدم حدود ۱۵ نفر مستمند نابینا هم مشغول خوردن چایی و میوه هستند. بعد از مدتی از بیرون برای اینها کباب آوردند و پدرم از اینها پذیرایی میکرد و برایشان آب و دوغ میریخت. ولی آنها ایشان را نمیشناختند. متوجه شدم که این مهمانی از طرف پدرم بوده است، ولی از ما تعهد گرفت که این جریان را جایی نقل نکنیم.
*بنیانگذار تقریب مذاهب
پدرم با اکثر علمای سنی کشورهای مختلف ارتباط داشتند و با آنها مکاتبه میکردند، این در شرایطی بود که رژیم پهلوی، به اختلافافکنی میان شیعه و سنی دامن میزد و تحت تاثیر این فضا هر کسی که با اهل تسنن ارتباط داشت به سنیگری محکوم میشد. این ارتباطات به حدی زیاد بود که ایشان دهها اجازه روایتی از شخصیتها مطرح اهل تسنن داشتند.
*مأنوس با امام خمینی (ره)
از بین علمای معاصر بیش از همه با حضرت امام(ره) ارتباط داشت و از سال ۴۲ با ایشان همراه بود. با یکدیگر زیاد مأنوس بودند و رفت و آمد داشتند. از حال یکدیگر جویا میشدند و نامههای زیادی از حضرت امام(ره) به پدرم به یادگار مانده است.
وقتی امام خمینی(ره) در عراق و فرانسه تبعید بودند، پدرم مرا به ملاقات ایشان میفرستاد تا برایشان نامه ببرم. وقتی امام(ره) به فرانسه تبعید شدند، بنده اولین کسی بودم که از ایران به ملاقات ایشان رفته بود. آن موقع امام(ره) در هتلی در پاریس اقامت داشتند و هنوز به نوفللوشاتو منتقل نشده بودند.
*این جمله خیلی معنی دارد
شهید مصطفی خمینی هم ارتباط صمیمانهای با پدرم داشت و با ایشان خیلی مانوس بود و در بعضی از نامههایش که از عراق برایش میفرستاد، پدرم را با عباراتی مثل پدر مهربان خطاب قرار داده است. در یکی از نامههایش که هنوز هم باقیاست نوشته است «پدر مهربانم! مدتی است که نامهای از جنابعالی نرسیده است. نگران هستم که نکند کسالتی برای شما حاصل شده باشد... .آن صفا و صمیمیتی که بین شما و پدر من وجود دارد، اگر در دیگر اعلام نجف وجود داشت الان کار به اینجا نمیرسید». این جمله خیلی معنی دارد.
* پدرم کبوتر حرم حضرت معصومه(س) بودند
حضرت آیت الله مرعشی نجفی کبوتر حرم حضرت معصومه(س) بودند، هفتاد سال هر سه وعده نمازشان را اول وقت در حرم اقامه میکردند و خادم حضرت معصومه(س) محسوب میشدند. بعضی صبحها که هنوز در حرم باز نشده بود، همانجا پشت در مینشست و مشغول عبادت و تهجد میشد. حتی در زمستان که برف سنگینی میآمد، بیلچه و جاروی کوچکی با خود میبرد و بیرون در حرم را جارو میکردند و همانجا مشغول عبادت میشدند تا در حرم را باز میکردند.
خادمان از ایشان خواسته بودند که هر وقت به حرم مشرف میشوند، اطلاع دهند تا در را برایش باز کنند، ولی پدرم گفته بودند که لازم نیست این کار را انجام دهید و هر وقت در حرم برای مردم عادی باز میشود من هم همانموقع داخل حرم میشوم.
* هیچ وقت لباس خارجی نپوشید
هیچ وقت لباس خارجی به تن نمیکرد و از خیاط میخواست که با پارچههای تولید داخل برایش لباس بدوزند. آن موقع در ایران دکمه تولید نمیشد و خیاط از دکمه خارجی استفاده کرده بود، علامه از خیاط خواسته بودند که با قیطان دکمه درست کنند. نمونهای از لباس ایشان در کتابخانه محفوظ است که با این طریق تهیه شده است.
*بیمه با تربت کربلا
وقتی که این کتابخانه بنا میشد به معمار گفتند: وقتی که پی را کندید و خواستید بتن بریزید، مرا خبر کنید. پدرم تشریف آوردند و چهار گوشه این زمین را تربت سیدالشهدا(ع) ریختند. یکی از آقایان از حکمت این کار سوال کرد. فرمودند: من با این کار افرادی که به این کتابخانه میآیند را بیمه میکنم، تا از طریق خواندن کتابهای این کتابخانه انحرافی حاصل نکنند.
در چهار مدرسهای که برای طلاب ساختند نیز همین کار را انجام میدادند و میگفتند؛ طلبههایی که در این مدارس درس میخوانند، بیمه میکنم تا از مسیر ائمهاطهار(ع) راهشان را جدا نکنند.
*طلب شفا از منبر سیدالشهدا
آقای شهیدی یکی از ارادتمندان آیت الله العظمی مرعشی نقل میکرد:«یک شب دیدم ایشان بدون این که چراغ روشن کند داخل حسینیه شد و در تاریکی مشغول دعا و نیایش شد و نگذاشت ما هم همراهش داخل برویم، چون تاخیر کرد نگران شدم که حالش خراب شده باشد، داخل شدم زیر نور ضعیفی که از پنجره به داخل افتاده بود دیدم آیت الله مرعشی نجفی پیراهنش را بالازده و شمکشان را به منبر سیدالشهدا(ع) میمالند، آقا متوجه شدند که کسی داخل شده است، نزدیک رفتم و گفتم آقا چیزی لازم دارید آقا گفتند نه، آمده بودم که شفایم را از سیدالشهدا(ع) بگیرم.
ایشان فردای آن شب برای عمل جراحی عازم تهران بودند و جای عمل جراحی را به منبر میمالیدن تا سیدالشهدا(ع) او را شفا داده و عمل موفقیت آمیز باشد.
آقای شهیدی میگفت؛ که آقا از من تعهد گرفتند تا ایشان زنده هستند این جریان را جایی نقل نکنم.
*دلاک زائر حضرت معصومه(س)
آن موقع حمام خانگی رایج نبود و اکثر مردم از حمام عمومی استفاده میکردند و دلاکها هم معمولا ریش بلندی داشتند و سرشان را میتراشیدند؛ روزی مرحوم آیت الله مرعشی که وارد حمام عمومی میشوند و از قضا تعدادی مسافر اصفهانی مشغول شستوشوی خود در حمام بودند، فکر میکنند ایشان دلاک است. یکی با تحکم می گوید: دلاک چرا دیر کردی! ما عجله داریم. ایشان بدون این که چیزی بگوید، مشغول کیسه کشیدن آنها میشود. یکی از آنها میگوید، اوستا خوب بلد نیستی کیسه بکشی! در این حین دلاک اصلی وارد میشود و آقا را در این حال میبیند، از ایشان معذرت میخواهد آن اصفهانی نیز متوجه اشتباه خود میشود و از آیت الله مرعشی عذرخواهی میکند. آقا می فرمایند: زائر حضرت معصومه هستند، اشکال ندارد.
* روضه خوانی آیت الله مرعشی برای جوان مست
یک شب آیت الله مرعشی نجفی به مراسم عقد یکی از آشنایان دعوت میشود و مهمانی طول میکشد، موقع برگشتن در تاریکی با یک جوان مست عربده کش مواجه میشوند. جوان با تحکم میگوید: شیخ از کجا میآیی؟ ایشان هم جریان را توضح میدهند؛ جوان مست میگوید: شیخ برایم روضه بخوان! آقا بهانه میآورند که اینجا منبر و چراغ و روشنایی نیست که روضه بخوانم. جوان روی زمین افتاده و میگوید: خوب این هم صندلی بنشین روی گرده من. پدرم میگفت؛ نشستم روی گرده این جوان مست، تا گفتم یا اباعبدالله، شروع کرد به گریه کردن به حدی که شانههایش تکان میخورد و مرا هم تکان میداد، چنان که من از گریه او متاثر شدم، فکر کردم اگر این طور پیش برود او غش میکند، روضه را خلاصه کردم. گفت« شیخ چرا کم روضه خواندی؟ گفتم که خوب سردم شده ... وقتی خواستم خداحافظی کنم گفت که من باید تا در خانه شما را همراهی کنم تا یکی مثل من مزاحم شما نشود.
ابوی میفرمود: دو سه هفته از این قضیه گذشته بود در مسجد بالاسر در محراب نشسته بودم دیدم جوانی آمد و افتاد دست و پای من، به حضرت معصومه(س) قسمم داد که او را ببخشم، بعد که خودش را معرفی کرد متوجه شدم که همان جوان مست بوده است. از آن شب به بعد به کلی دگرگون شده و توبه کرده بود و به نماز جماعت میآمد.
این جوان تا آخر عمر در صف اول نماز جماعت ایشان شرکت میکردند و محاسن بلندی داشت و عرقچین و عبا میپوشید و اهل تهجد شده بود، وقتی هم که فوت کرد تشییع و مراسم ختمش بسیار شلوغ بود.
*نمی گذارم انگلیسی ها مارا از درون تهی کنند
آیت الله مرعشی نجفی نقل میفرمود« از بازار نجف عبور میکردم، دیدم طلبهها به یک مغازهای خیلی رفت و آمد میکنند، پرسیدم که چه خبر است گفتند: علمایی که فوت میکنند کتابهایشان را اینجا حراج میکنند؛ رفتم داخل دیدم که عدهای حلقه زدهاند و آقایی کتابها را آورده و چوب حراج میزند و افراد پیشنهاد قیمت داده و هر کس که بالاترین قیمت را پیشنهاد میداد، کتاب را میخرید. یک عربی نشسته بود در کنارش، کیسه پولی بود و بیشترین قیمت را او داده و کتابها را میخرید و به دیگران فرصت نمیداد.
متوجه شدم که ایشان فردی به نام کاظم، دلال کنسولگری انگلیس در بغداد است و در طول هفته کتابها را خریده و جمعهها به بغداد برده و تحویل انگلیسیها میداد و پولشان را گرفته و بعد دوباره میآید و کتاب میخرد.
ایشان از آن موقع تصمیم میگیرد که نگذارد کتابها را انگلیسیها به یغما برده و ما را از درون تهی کنند و بعد از آن شبها بعد از درس و بحث در یک کارگاه برنجکوبی مشغول کار میشود و با کم کردن وعدههای غذا و قبول روزه و نماز استیجاری، پول جمع کرده و به خرید و جمعآوری کتابها اقدام میکنند.
*به جدم قسم نفرینت میکنم!
آیت الله مرعشی نجفی هیچ وقت، محافظ قبول نمیکرد. فرمانده وقت سپاه قم، حاج آقای ایرانی دو مامور موتور سوار را موظف کرده بود که بدون اطلاع آقا از ایشان محافظت کنند. آقا که متوجه این امر میشوند آقای ایرانی را فوری احضار کرده و گفتند: تو با این کارت توکل به خدا را از من میگیری. اگر اینها را از اینجا نبردی به جدم قسم نفرینت میکنم! بعد آقای ایرانی قبول کرد که آقا محافظ نداشته باشند.
*امام زمان(عج): آیت الله مرعشی نجفی از ما هستند
آیت الله بهجت در مجالس ترحیم و ختم ابوی شرکت میکرد. بعد از شب هفت پدرم، خدمت آیت الله بهجت رسیدیم فرمودند، یکی از اولیا خدا به حضرت ولیعصر(عج) متوسل میشوند تا در مورد آیت الله مرعشی نجفی بپرسند(بعدا متوجه شدیم که خودشان بودند) چند شب بعد، حضرت ولیعصر(عج) پشت پرده به آیت الله بهجت فرموده بودند: ایشان (آیت الله مرعشی نجفی) از ما هستند. باز توضیح خواسته بود دوباره حضرت فرموده بودند: ایشان از ما هستند. آیت الله بهجت به ما فرمودند: هنیاً (گوارا باد) بر شما که چنین پدری دارید.
* خیلی پردهها برای آیت الله مرعشی مکشوف بود!
خیلی پردهها برای آیت الله مرعشی نجفی مکشوف شده بود. در سالهای آخر، آقا کسالت داشتند و یک پزشک بود به نام آقای افشاری که الان هم در قید حیات هستند؛ هر روز عصرها خدمت آقا میرسید و او را معاینه میکرد.
او میگفت: یک روز غسلی به گردن داشتم و چون در خانه حمام نبود گفتم، بعد از معاینه آقا به حمام میروم. خدمت آقا رسیدم تا خواستم کیسه فشار سنج را به دستشان ببندم آقا گفتند: حاجی نپیچ. بعد از این، پیش من پاک بیا.
حاج آقای فاطمینیا پارسال در مجلس ختم آیت الله مرعشی این جریان را نقل کرد و گفت: این شخص شاید الان در این جمع حاضر باشد. آقای افشاری بلند شد و گفت: بلی من هستم و مردم خیلی منقلب شده و زدند زیر گریه.
شهيد سيدعلي اندرزگو در رمضان سال 1318 ش در تهران به دنيا آمد. سختي معيشت، او را از تحصيل بازداشت و
به
کار گمارد، ولي در همان حال به علوم ديني روي آورد و دروس فقه و اصول را
طي کرد. شهيد اندرزگو در نوجواني با شهيد نواب صفوي آشنا شد و در
ستمستيزي، از او الهام گرفت. وي در قيام 15 خرداد، به عرصه مبارزه با رژيم
گام نهاد و مورد تعقيب مزدوران ساواک قرار گرفت. شهيد اندرزگو پس از قيام
15 خرداد دستگير شد و در زير شکنجههاي سخت، لب به سخن نگشود تا آزاد شد.
از آن زمان، وارد شاخه نظامي هيئت مؤتلفه اسلامي شد و در اولين اقدام، در
اعدام انقلابي حسنعلي منصور، سرسپرده آمريکا و عامل تصويب کاپيتولاسيون و
تبعيد امام خميني(ره) همکاري کرد. در آن ترور، شهيد اندرزگو با اين که
بيشتر از 19 سال نداشت، اما نقش مهمي ايفا کرد. از آن پس، رژيم، به شدت در
تعقيب او بود و شهيد اندرزگو مجبور شد که دائماً جابجا شود. اين انقلابي
نستوه براي اين که مورد شناسايي ساواک قرار نگيرد، با نامهاي مستعار و
قيافههاي متفاوت آشکار ميشد. اندرزگو، نقش مهمي در وارد کردن اسلحه به
ايران براي مبارزه مسلحانه با رژيم داشت و براي اين منظور به کشورهاي ديگري
سفر ميکرد.
در شهيد اندرزگو دريايي از توكل موج مي زد و در سخت ترين شرايط با تمسك به حبل المتين ذكر، خود را از مهلكه ها رهايي مي بخشيد. او كه در استفاده به جا و به موقع از پوشش هاي مناسب، نهايت پنهانكاري را انجام مي داد، با رعايت كامل رازداري و ايفاي نقش هاي مختلف و با استفاده ماهرانه از لهجه هاي محلي گوناگون، جعل در اسناد و مدارك، داشتن كانالهاي قوي وگسترده ارتباطي مجزا، توانست قريب به پانزده سال، يكي از مخوف ترين سازمان هاي امنيتي را حيران نگه دارد. او بسيار پايبند مسائل ديني و مهربان و خوشرو بود و لحظه اي از كمك به افراد تهيدست دريغ نميكرد. با آنكه در طول زندگي مبارزاتي، مبالغ هنگفتي پول در اختيارش بود، به يك زندگي ساده و معمولي، قناعت ميكرد. او لحظه اي از خودسازي غافل نبوده و هرگز وظايف خويش را فراموش نكرد.
ساواک پس از سالها تعقيب و گريز، سرانجام با کنترل مکالمات تلفني مناطق وسيعي از تهران، او را شناسايي کرد و دريافت که در 19 ماه مبارک رمضان مهمان يکي از دوستان خواهد بود. محل، مورد محاصره قرار گرفت و شهيد که راه فرار نميديد، اسنادي را که در جيب داشت به دهان برد و خورد تا به دست ساواک نيافتند. دژخيمان رژيم پس از درگيري که با او پيدا کردند، او را مجروح ساختند. با اين حال، از اين ميترسيدند که اندرزگو، به خودش مواد منفجره بسته باشد. اين شهيد والامقام سرانجام، طي اين درگيري در دوم شهريور 1357 با زبان روزه در 39 سالگي شربت شهادت نوشيد و به آرزوي ديرينهاش دست يافت. شهيد اندرزگو قصد ترور شاه را داشت که شهادتش مانع انجام اين نقشه شد.
روایتی از عنایت امام زمان (عج) به شهید اندرزگو
رهبر معظم انقلاب: لازم مي دانم ياد كنم از شهيدي از سلاله پيغمبر و از دودمان پاك علي، شهيد سيد علي اندرزگو، چريك مبارزه مسلمان كه امروز سالگرد شهادت پر افتخار اوست. فرزند علي بود، همنام علي بود، همگام و همراه علي بود. من لازم مي دانم به امت مسلمان سفارش بكنم،سعي كنيد اين چهره هاي عزيز و ناشناخته را بهتر بشناسيد. اين مرد مسلمان مبارز در طول چهارده سال كه مشغول مبارزه بود، چهارده سال زندگي مخفي با نهايت شدت، دستگاه جهنمي ساواك شاه بدبخت را آن چنان حيران و سرگشته كرده بود كه كارش معجزآسا مينمود. براي خدا مبارزه كرد،براي خدا از پيوستن به گروههاي مدعي سرباز زد، براي خدا خطر ساواك و خطر بعضي از گروههایي را كه مايل بودند او را به طرف خود جذب كنند و حاضر نميشد به آنها جذب بشود، اين خطرها را براي خدا تحمل كرد و براي خدا هم شهيد شد. رحمت خدا بر او باد. درود ما مسلمانان بر او باد. (خطبه هاي نماز جمعه تهران، 10/5/1359)

مرحوم حجت الاسلام و المسلمین سید علی اکبر ابوترابی: شهید اندرزگو ميگفت، «يك روز ديدم مثل اين كه كمي هوا پس است. در مدرسه هيچ احدي از جريان من با خبر نبود. چيذر هم يك منطقه پربرف است. آمدم توي حياط يك مقداري قدم زدم، ديدم چند نفر در مي زنند. با خودم گفتم مدرسه اي كه در آن باز است، در زدن نمي خواهد. رفتم ديدم چند نفر مأمور هستند. بالافاصله با آنها خيلي گرم گرفتم و گفتم «خيلي خوش آمديد! تشريف بياوريد تو! آزاد است. مي توانيد بياييد تو.» با اصرار به اينها تعارف كردم. آنها كه اين طور ديدند، گفتند، «قصد مزاحمت نداريم.» گفتم، «مزاحمتي نيست. مدرسه است و آزاد. چاي هم هست. دستشويي هم بخواهيد برويد، مي توانيد برويد.» گفتند، «خيلي ممنون! محبت بفرماييد با آقاي سيد علي اندرزگو كاري داشتيم. اگر بودند، چشم! خدمتتان مي رسيم و الا خير.» گفتم، «ايشان تشريف دارند. بفرماييد تو.» آنها هم كه اين طور ديدند، گفتند، «به او بگوييد تشريف بياورند دم در.» بعد از هفت، هشت دقيقه برگشتم و گفتم، «نيم ساعت پيش رفته اند بيرون. ولي براي ساعت دو بعد از ظهر معمولا توي مدرسه هستند.» اينها هم براي اينكه رد را گم كنند، خداحافظي كردند و گفتند، «سلام برسانيد.» وقتي رفتند، ما هم پشت سر اينها يك يا علي گفتيم و فرار كرديم.»
در تهران خدمت اين بزرگوار، ذريه حضرت زهرا (س)، رسيديم. جريان را گفت كه، «ما از طريق مشهد رفتيم افغانستان. بايد قاچاقي مي رفتيم. در بين راه رودخانه اي وجود داشت. به ما نگفته بودند كه سر راه ما چنين رودخانه بزرگي وجود دارد. آب آن موج مي زد. يقينا ژاندارمري ما را مي گرفت. عکس و خبر ما از قبل به سراسر كشور مخابره شده بود. همان جا متوسل به وجود آقا امام زمان (عج) شدم.» مي گفت، «ديگر نمي دانم چطور توسل پيدا كردم! مي گفتم، «اين زن و بچه توي اين بيابات غربت امشب در نمانند. آقا اگر من مقصرم، اينها كه تقصيري ندارند.» در همان وقت اسب سواري رسيد. سؤال كرد، «اينجا چه مي كنيد؟» گفتم، «مي خواهيم از آب عبور كنيم.» بچه را بلند كرد و در سينه خودش گرفت من پشت سر او و خانم، پشت سر من سوار شديم. زد به آب، در حالي كه اسب شنا مي كرد، راه نمي رفت.آن طرف آب ما را گذاشت زمين و تشريف برد. همين طور كه خوشحال بوديم از اين قضيه كه اين طور حل شد، با خودمان گفتيم لباس هايمان را در بياوريم تا خشك شود. نگاه كردم ديدم به لباس هايان يك قطره آب هم نپاشيده. به كفش و لباس و چادر خانم نگاه كرديم، ديديم خشك است. با صداي بلند شروع كردم به گريه كردن. خانم گفت، «چيه، چي شده؟» گفتم، «اگر تا امروز خدا را به چشم نديده بودم،امروز اين واقعيت برايم مجسم شد. ببين حتي يك قطره آب هم روي لباس يا كفشت مي بيني؟»
اين جرياني است كه تا امروز هيچ جايي نگفتهام، ولي خوب، فكر مي كنم اينجا جايش باشد ايشان فرمود، «آن طرف آب، روشنايي بود. رفتيم توي روستا. چندان مرا را تحويل نگرفتند. جايي بود كه معلوم بود هر كس مي آيد، مي خواهد به طور قاچاق به افغانستان برود، لذا نمي خواستند من را تحويل بگيرند. بالاخره، يكي از آن خانه ها با رودربايستي، شب ما راه داد، به اين شرط كه فقط شب آنجا بمانيم. در آن شب، صحبت هايي كرديم، از آن جمله، صحبت از گاوشان شد. گفت، «گاوي داريم كه شيرش خشكيده و مدتي است كه از اين مختصر نعمت خدا بي بهره مانده ايم. تنها سرمايه ما بود.» (پيش خود) گفتم، «يك توسلي مي كنيم.» و همين جوري دستي به سينه گاو كشيدم. كار به جايي رسيد كه آنها مثل امامزاده دور ما جمع شدند، چون در همان وقت، يكمرتبه سينه هاي گاو پر از شير شد. همان وقت آمدند و دوشيدند و با گريه وشوق نگذاشتند ما جايي رويم و آن مدتي كه مي خواستيم مخفي باشيم، به زور ما را آنجا نگه داشتند.» اگر كس ديگري غير از شهيد بزگوار، اين را براي انسان نقل مي كرد، انسان نمي توانست باور و يقين كند، ولي ايشان در صداقتش جاي كمترين شبهه اي نبود.
ديديم كه يك عصا دستش هست و در حال حركت يك مقدار جزئي مي لنگد، مي گفت، جريان فوق العاده عجيبي برايمان رخ داده است. در تماسي كه بعضي ها داشتيم، وعده ملاقاتي در خانه اي گذاشتيم. نشسته بوديم كه يكمرتبه صداي زنگ بلند شد و صاحبخانه رفت دم در. آمد توي خانه و گفت، پسر برادر كوچكشان كه از خانه بيرون رفته بود، احتمالا اعلاميه داشته يا چيز ديگري. مأمورين به او مشكوك شده و او را آورده بودند كه خانه را تفتيش كنند. يكمرتبه سرو كله مأمورين پيدا شد. خانه از اين خانههاي جديد بود، بدون آنكه كتم را بپوشم، سريع رفتم به سمت پشت بام. ديدم روبرويش يك كوچه است. از پشت بام نمي شد بپرم به خانه همسايه، چون فاصله زياد بود و سر و صدا موجب توجه مأمورين مي شد. دستم را گرفتم به ديوار و يك يا الله گفتم و پريدم توي كوچه. ساختمان دو طبقه بود. وقتي افتادم، از حال رفتم. ديدم استخوان پايم زده بالا و نميتوانم خودم را كنترل كنم. همسايه دم در بود. پرسيد، «چه شده؟» گفتم، «حضرت عباسي هيچي نگو!» اين بيچاره هم خيلي آدم خوبي بود و تا فهميد مأمور آمده و پريده ام پايين، زير بغل ما را گرفت و برد توي خانه و در جاي گرم و نرمي پذيرايي كرد. من هم نمي دانستم ديگر چه خبر شد. بعد از نيم ساعت، سه ربعي، بچه صاحبخانه كه در جريان بود، آمد و مرا توي آن خانه پيدا كرد. بعد از اينكه آبها از آسياب افتاد، مرا بردند توي خانه. تمام مأمورين سراسر ايران عكس و مشخصات ايشان را داشتند. به خصوص در مشهد. ايشان مي گفتند، «آنها اصرار كردند كه مرا ببرند بيمارستان، ولي من قبول نكردم. گفتند، «دكتر بياوريم؟» قبول نكردم وگفتم،«چند روزي همين طور باشد.» شب جمعه يا روز جمعه به آنها گفتم، «اين اتاق را خالي كنيد! مي خواهم به تنهائي بروم توي حال.» و شروع كردم عرض ادب كردن به پيشگاه معصومين و توسل جستن به آن بزرگواران معصوم عرض كردم، «در راهي قدم گذاشته ام و دوست داشتم در ادامه اين راه از پاي ننشينم. مثل اينكه لياقت ندارم و توفيق از من سلب شده.» اين را با يك سوزي عرض كردم خدمت ائمه معصومين صلوات الله عليهم اجمعين كه، «از همين ابتداي جوان خانه نشين مي شوم و از تمام آن آرزوهايي كه در سر مي پرورانم، دستم كوتاه شده.» بعد از توسل زيادي خواب برد. مي گفت، « وقتي بيدار شدم ؛ بي اختيار از جايم بلند شدم و ايستادم.» مثل كسي كه از قبل به صورتي طبيعي. در پايش هنوز يك برجستگي به اندازه يك بند انگشت وجود داشت، ولي راحت راه مي رفت. البته يك مدتي پايش را سنگين بر مي داشت، ولي مي گفت، «مسئله اي كه اصلا برايم قابل تصور نبود اين بود كه پايم بدون مراجعه به دكتر يا عمل جراحي يا جا انداختن توسط شكسته بندهاي كارآزموده، اصلاح بشود، بعد از توسل و يك ساعت خوابيدن، سالم با پاي خودم آمدم بيرون.»
يكي از جرياناتي كه در زندگي ايشان اتفاق افتاد كه نيت و دعاي خير و ايمان اعتقاد و اخلاص ايشان دست ما را هم
گرفت،
جرياني بود كه در تهران پيش آمده. داشتيم با ماشين مي رفتيم. بنده لباس
هايم را در آورده و در صندلي پشت راننده گذاشته بودم و با يك بلوز يقه كيپ
پشت فرمان نشسته بودم. مي خواستيم برويم سمت ميدان شوش. آمديم چهارراه
مولوي. براي رفتن به ميدان، دو راه است. يكي مي رود ميدان شاه سابق، يعني
حاج آقا مصطفي فعلي كه مي خورد به خيابان ري و يكي مي رود به ميدان شوش. يك
راه هم مي رود خيابان انبار گندم كه خيابان باريكي است و يك طرفش هم ميدان
بار است ؛ به همين خاطر ترافيك آن خيابان از همه خيابان ها بيشتر است. چون
خيابان شلوغي بود، گفتيم از اينجا برويم. اين ماجرا حدودا يك سال و نيم
بعد از آن تعهدي بود كه ما به ساواك داده بوديم كه يا خودمان او را بكشيم و
يا تحويلش بدهيم. اواسط اين خيابان، ديديم ماشين پليس تهران آژير مي كشد و
با سرعت مي آيد. ماشين ها با عجله و شتاب مي رفتند كنار و او هم مي آمد
جلو. ما هم مثل بقيه آهسته كشيديم كنار، ولي به راهمان ادامه داديم. وقتي
رسيد جلوي ما يكدفعه پيچيد و سه نفر آمدند پايين. دو نفر با يوزي سنگر
گرفتند و يك استوار آمد به طرف ما و از شيشه بغل راننده گردن مرا محكم
گرفت. ما ديگر فاتحه خودمان را خوانديم. با خود گفتم، «خدا كند اين سيد يك
شليكي بكند و بپرد توي جمعيت و در برود. اگر مأمورين مي خواستند تيراندازي
كنند، به دليل ازدحام در آن خيابان، حداقل صد نفر مجروح مي شدند. ما هيچي
نمي گفتيم. اين سيد بزرگوار هم صاف نشسته بود جلو بغل دست من. اين يكي هم
محكم ما را گرفته بود. يكمرتبه ديدم او سرش را آورد توي ماشين و يك نگاهي
توي ماشين انداخت. بعد دستش را از روي گرد من برداشت، دست راستش را گذاشت
روي سينه اش و هي گفت، «قربان! مي بخشيد. قربان ! پوزش مي طلبم. قربان !
عفو مي فرماييد.» چي ديده بود؟ چي نظر او را جلب كرده بود ؟ بيست مرتبه
قربان قربان گفت و معذرت خواست. ماشين ها را كنار زدند. ماشين آنها هم دنده
عقب گرفت، آمد مقابل ما، گفت، «قربان شرمنده شديم. مي دانيد يك شلوغي هايي
است كه يك عده مي خواهند انجام دهند و اينهاست كه باعث شرمندگي ما مي
شود.» حالا براي حركت، ما تعارف كن و او تعارف كن. به احترام ما تكان نخورد
تا ما رفتيم. ما هي سرك مي كشيديم از توي آينه كه نكند باز خبري شود.
تقريبا در اواسط خيابان انبار گندم، دست چپ، خياباني بود كه مي خورد به
خيابان ري. ديدم سر و ته كرديم و رفتيم آنجا. بعد كه خيالمان راحت شد، به
ايشان گفتم، «شما چرا نپريديد پايين؟» گفت، «همان وقت توسل به وجود آقا
امام زمان (عج) كردم تا لحظه اي كه تو را رها و شروع به معذرت خواهي كرد،
من به فكر خودم نبودم. فكر خودم را گذاشته بودم براي آخرين لحظه.»

ديگر چه آخرين لحظه اي؟ دو متر جلوتر دو نفر با يوزي ايستاده بودند و اين يكي هم به يك دست كلتي داشت و با دست ديگر گردن مرا گرفته بود. هيچ چيز نمي تواند در چنين لحظاتي اين حالت ها را به ما ببخشد، مگر ايمان و يقين در حد بالا و شايد در اعلي رتبه يقين. طرف حاضر است افراد را زير دست و پاي خودش له كند تا خودش را نجات دهد. آن وقت، در مرحله يقين، انسان به اينجا مي رسد كه در چنين لحظه هاي حساسي، توي فكر خودش نيست. توي فكر يك نفر است كه در كنار اوست. اين عين لفظ خودش است. مي گفت، «با خودم گفتم تا آخرين حد امكان، وظيفه خودم را در مورد حفاظت جان تو انجام مي دهم. نكند يك لحظه زودتر تكان بخورم و امكان نجات جان تو نباشد. با اين حركت من جان تو صد درصد به مخاطره مي افتاد.» لذا برادران عزيز! اين حد از ايمان و يقين است كه همه چيز انسان را تضمين مي كند؛ رستگاري انسان را تضمين مي كند. با رسيدن به اين حد از ايمان و يقين مي توانيم تا اندازه اي به خودمان كمك كنيم تا سلامت زندگي كردنمان مطمئن شويم.
ايشان براي تهيه اسلحه با زحمت و مشكلات زيادي برخورد مي كرد. يك روز گفت، «بياييد يك كار اساسي بكنيم. مي رويم لبنان.»مرحوم شهيد محمد منتظري هم آن وقت لبنان يا سوريه بود. گفت، «مي روم آنجا و يك راه اساسي پيدا مي كنم.» با ماشين رفت لبنان و تصادف هم كرد. مرحوم شهيد دكتر چمران خيلي به ايشان خدمت مي كرد. بنا شد طبق صحبتي كه كرده بودند، ماشين خاصي فرستاده شود تا اسلحه ها را آنجا جاسازي كنند. ماشين تهيه شد. از اين ماشين هاي دو در آمريكايي خوابيده. مدل بالا و يك كمي پهن بود كه امكان جاسازي در آن بيشتر از ماشين هاي ديگر است.
آیت الله خزعلی: هر وقت به ياد آقاي اندرزگو مي افتم، حس مي كنم مثل پرنده ها بود. به راحتي بين شهرها وحتي كشورها تردد مي كرد. گاهي در افغانستان بود، گاهي در ايران. حتي شنيدم كه فلسطين هم رفته بود. در نجف خدمت امام مي رسيد و درباره مشكلاتش با ايشان صحبت مي كرد. در ايران هم همين طور بود و دائما بين شهرهاي مختلف تردد مي كرد و به تبعيدي ها سر ميزد. به خود من هنگامي كه درتبعيد بودم، چندين بار سر زد، از جمله در دامغان. يك بار به دامغان ونزد من آمد و چون مي دانست كه من در باب مسائل سياسي يادداشت هايي را مي نويسم، به من گفت، «اينها را پراكنده و در يادداشت هاي مختلف بنويس كه اگر بازداشت شدي و مأموران ساواك به منزل تو هجوم آوردند، نتوانند اين صفحات را با هم تطبيق بدهند و اطلاعات لو نرود.» اين، حاصل تجربياتي بود كه در طول سال ها مبارزه به دست آورده بود.
وقتي ماشين منصور به طرف مجلس مي رفت، ايشان به عنوان اولين حركت از سوي گروهي كه مأمور زدن منصور بود. جلو رفت و مقابل ماشين منصور ايستاد و راهش را سد كرد. ماشين منصور به سرعت به طرف مجلس مي رفت و اگر جلوي مجلس مي رسيد، احتمال داشت كه مأموران و اسكورت هاي منصور نگذارند بخارايي به او نزديك شود و عريضه اش را به او بدهد. شهيد اندرزگو مي گفت، «من پريدم جلو و ماشين ناچار شد توقف كند. منصور زودتر از محافظينش از ماشين آمد بيرون و همين باعث شدكه بخارايي بتواند منصور راگير بياورد و مأموريتش را به انجام برساند.
حجت الاسلام و المسلمين هاشمي چيذري: اسلحه ها را داخل چمدان مي گذاشت و مي آورد و مي گفت كتاب است و كسي تصورش را هم نمي كرد كه اينها اسلحه است. يك قفس و يك پتي گرفت. پتي يعني خروس جنگي. از اين خروس جنگي هاي بزرگ گرفت و گذاشت داخل قفس. زير آن را هم جاسازي كرد و اسلحه ها را در آن جا داد. با همين قفس از مشهد و با قطار مي آمد و هيچ كس هم نمي فهميد كه با خودش چه آورده اين جور ماهرانه اسلحه ها را جاسازي مي كرد.
به او گفتم، «تو كه سيدي عمامه سياه بگذار.» گفت، «نه، عمامه سفيد بهتر است.» در اينجا به شيخ عباس معروف بود.
بعد از سه ماه به من تلفن زد و با لهجه كاشي گفت، «من ديگر فلاني هستم و مي خواهم با شما صحبت كنم.» من هر چه فكر كردم ديدم دكتري با آن نام نمي شناسم، ولي به هر حال فكر كردم هر كس كه هست مرا مي شناسد. گفتم، عصري تشريف بياوريد منزل ما.» صندلي و ميزي در حياط گذاشتم و ميوه اي و پذيرايي مختصري، اما او نيامد. ... در را باز كردم، ديدم يك ماشين آخرين سيستم كنار در منزل ما بغل پله نگه داشته است. تا در را باز كردم، او پريد داخل خانه و مرا بغل كرد و شروع كرد به گريه كردن ... به او گفتم،«نمي داني كه من و خانه ام سخت تحت كنترل هستيم. چرا آمدي؟» گفت، «صد نفر كه باشند، همهشان را ميريزيم.» معلوم ميشد كه دوستانش همه جا راتحت كنترل داشتند. برايش آب طالبي آوردم و قرص سيانوري را از دهانش در آورد نشانم داد و دوباره گذاشت سر جايش. همه بدنش هم مسلح بود.
يك سفر به مشهد رفتم. شش ماه قبل از شهادتش بود. ساعت 12 شب بود كه با يك موتور قراضه، در حالي كه دو تا بچه هايش را هم روي موتور نشانده بود، آمد ديدن من وگفت، «آن جوان ها فلسطيني حافظ قرآن كه شما ديديد، شهيد شد. من هم در اين درگيري ها شهيد خواهم شد. آمده ام به شما بگويم كه بچه هاي من، بچه هاي خودتانند.»
آیت الله محمد گرامی: اینكه او توانست پس از ترور منصور، پانزده سال فعاليت كند و دستگير هم نشود، از تسلط بر نفس خارق العاده او حكايت دارد. او كه به شدت تحت تعقيب بود، چه در تهران و چه در قم، بارها به پليس و مأموران ساواك برخورد كه از او نشاني شهيد اندرزگو را خواسته بودند و او با نهايت خونسردي جوابشان را اداده و آنها را گمراه كرده بود. حتي يادم هست به شكلي به او خبر داده بودند كه مأمورين ساواك مي خواهند به خانه شما در صفاييه بريزند. او به سرعت آمدو اسباب و اثاثيه اش را جمع كرد و رفت و اين كار را با چنان سرعتي انجام داد كه همه مبهوت شدند.

مراسم ازدواج شهید در سال 1351
خانم كبري سيل سه پور (همسر شهید): آن روزها، ما يك تلويزيون كوچك داشتيم كه الان هم داريم. منتهي مأموران ساواك آن را شكسته اند.آن را به يادگار نگه داشته ام. يك روز ايشان اخبار ورود كارتر به ايران را از تلويزيون تماشا مي كرد. من هم كنار ايشان نشسته بودم. پرسيدم، «پس چرا اين پهلوي را نمي كشي ؟ چرا هيچ اقدامي دربارة نابودي اين آدم نمي كني ؟» جواب داد، «من شش ماه تمام روي طرحي زحمت كشيدم. برنامه تنظيم كردم، ولي حاصل كار من لو رفت. براي همين نتوانستم پهلوي را از بين ببرم. حالا شش ماه دوم را شروع كرده ام و دارم كار مي كنم. اين پهلوي را يا با دست خودم از بين مي برم يا با خون خودم.» همان شب، يك بار ديگر كه تلويزيون همين خبر را پخش كرد، شهيد اندرزگو يك دفعه برگشت و به من گفت، «مي بيني! يك روزي جمهوري اسلامي مي شود. اوايل جمهوري اسلامي، يعني همان سال هاي اول، همه مردم مورد امتحان خدا قرار مي گيرند. همه مردم از عالم تا آدم عادي.»
حجت الاسلام سید مهدی اندرزگو (فرزند شهید): امام هنگامي كه به مدرسه علوي تشريف بردند، به ياران خود فرموده بودند، «برويد خانواده شهيد اندرزگو را بياوريد تا من ببينم.» آيت الله طبسي و فرستادگان امام به مشهد آمدند و ما را پيدا كردند. ما تازه از زندان آزاد شده بوديم. تا قبل از انقلاب، ما زندان بوديم. مادر و ما فرزندان در زندان بوديم. بعدها ما را آوردند نزد امام. ما حتي خبر شهادت پدر را هم نمي دانستيم و ساواك هم به ما نگفته بود.خبر شهادت پدر را امام به ما دادند، اول مقدمه اي گفتند و بعد يادم هست كه فرمودند، «پدرتان آرزو داشت شاه را بزند.» هنوز لبخند امام يادم نمي رود كه فرمودند، « اين بلايي كه بر سر شاه آمد از مردن صد ها درجه بدتر است.»
حجت الاسلام سید محمود اندرزگو (فرزند شهید): در مورد هوشياري و بصيرت شهيد اندرزگو مي توانم به اين نكته اشاره كنم كه مثلا در مورد سيد مهدي هاشمي كه در اوايل انقلاب، سمت هاي مختلفي هم داشت، يكي از دوستان شهيد اندرزگو مي گويد كه ايشان قبل از انقلاب مطلع بود كه سيد مهدي هاشمي با ساواك همكاري مي كند و او همان كسي است كه چند سال بعد از انقلاب در سمت هاي آزاديبخش را داشت و با گروه هاي مختلف ارتباط داشت. شهيد اندرزگو قبل از انقلاب، با او قطع ارتباط و او را تهديد كرده بود و مي دانست كه او قاتل مرحوم شمس آبادي است و همين نشان مي دهد كه او در شناخت افراد، بصيرت زيادي داشت. حتي يكي از دوستانش نقل مي كند كه يك بار در حضور او، شهيد اندرزگو، سيد مهدي هاشمي را تهديد كرده بود.
کساني كه دست به مبارزات مسلحانه مي زنند، غالبا انسان هاي قسي القلبي مي شوند، آهي و سوزي ندارند، ولي شهيد اندرزگو به اين دليل مسير صحيحي را پيمود كه داراي رقت قلب بود. هنگامي كه روضه اهل بيت(ع) خوانده مي شد و يا خودش مي خواند، مثل باران، اشك مي ريخت و در همه مبارزاتش هم اين توكل و توسل نمود داشت.
در این روز، زیارت امام حسین(ع) مستحب است و این زیارت، همانا خواندن زیارت اربعین است.
شیخ طوسی سپس متن زیارت اربعین را با سند به نقل از حضرت صادق(ع) آورده است: السلام علی ولی الله و حبیبه، السلام علی خلیل الله و نجیبه، السلام علی صفی الله و ابن صفیه...
این مطلبی است که شیخ طوسی، عالم فرهیخته و معتبر و معقول شیعه در قرن پنجم درباره اربعین آورده است. طبعا براساس اعتباری که این روز میان شیعیان داشته است، از همان آغاز که تاریخش معلوم نیست، شیعیان به حرمت آن، زیارت اربعین میخواندهاند و اگر میتوانستهاند مانند جابر بر مزار امام حسین(ع) گرد آمده و آن امام را زیارت میکردند. این سنت تا به امروز در عراق با قوت برپاست و شاهدیم که میلیونها شیعه عراقی و غیر عراقی در این روز بر سر مزار امام حسین(ع) جمع میشوند.
در اینجا و در ارتباط با اربعین، چند نکته را باید توضیح داد.
1ـ عدد چهل
نخستین مسألهای که در ارتباط با «اربعین» جلب توجه میکند، تعبیر اربعین در متون دینی است. ابتدا باید نکتهای را به عنوان مقدمه یادآور شویم:
اصولا باید توجه داشت که در نگرش صحیح دینی، اعداد نقش خاصی به لحاظ عدد بودن، در القای معنا و منظوری خاص ندارند؛ به این صورت که کسی نمیتواند به صرف اینکه در فلان مورد یا موارد، عدد هفت یا دوازده یا چهل یا هفتاد به کار رفته، استنباط و استنتاج خاصی داشته باشد مگر آنکه مستندی روایی داشته باشدو به نوعی منصوصه نه صرفا استنباطی باشد. این یادآوری، از آن روست که برخی از فرقههای مذهبی، بویژه آنها که تمایلات «باطنیگری» داشته یا دارند و گاه و بیگاه خود را به شیعه نیز منسوب میکردهاند، و نیز برخی از شبه فیلسوفان متأثر از اندیشهای درباره اعداد یا نوع حروف بوده و هستند.
در واقع، بسیاری از اعدادی که در نقلهای دینی آمده، میتواند براساس یک محاسبه الهی باشد، اما اینکه این عدد در موارد دیگری هم کابرد دارد و بدون یک مستند دینی میتوان از آن در سایر موارد استفاده کرد، قابل قبول نیست. به عنوان نمونه، در دهها مورد در کتابهای دعا، عدد صد به کار رفته که فلان ذکر را صد مرتبه بگویید، اما این دلیل بر تقدس عدد صد به عنوان صد نمیشود. همین طور سایر اعداد طی روزگاران، صورت تقدس به خود گرفته گاه سوء استفادههایی هم از آنها میشود. تنها چیزی که درباره برخی از این اعداد میشود گفت، آن است که آن اعداد معین نشانه کثرت است. به عنوان مثال، درباره هفت چنین اظهار نظری شده است. بیش از این هر چه گفته شود، نمیتوان به عنوان یک استدلال به آن نظر کرد. البته شاید بتوان عددی مثل چهل را دارای یک رمز و حکمتی دانست لکن
عدد «اربعین» در متون دینی یکی از تعبیرهای رایج عددی، تعبیر اربعین است که در بسیاری از موارد به کار رفته است. یک نمونه آن که سن رسول خدا(ص) در زمان بعثت، چهل بوده است. گفته شده که عدد چهل در سن انسانها، نشانه بلوغ و رشد فکری است. گفتنی است، برخی از انبیا در سنین کودکی به نبوت رسیدهاند.
در قرآن آمده است «میقات» موسی با پروردگارش در چهل روز حاصل شده است. در نقل است که، حضرت آدم چهل شبانه روز بر روی کوه صفا در حال سجده بود. (مستدرک وسائل، ج9، ص329) درباره بنی اسرائیل هم آمده که برای استجابت دعای خود چهل شبانه روز ناله و ضجه میکردند. (مستدرک، ج5، ص239)
اعتبار حفظ چهل حدیث که در روایات فراوان دیگر آمده، سبب تألیف صدها اثر با عنوان اربعین در انتخاب چهل حدیث و شرح و بسط آنها شده است. در این نقلها آمده است که اگر کسی از امت من، چهل حدیث حفظ کند که در امر دینیش از آنها بهره برد، خداوند در روز قیامت او را فقیه و عالم محشور خواهد کرد. در نقل دیگری آمده است که امیرمومنان(ع) فرمودند: اگر چهل مرد با من بیعت میکردند، در برابر دشمنانم میایستادم.(الاحتجاج، ص84)
مرحوم کفعمی نوشته است: زمین از یک قطب، چهار نفر از اوتاد و چهل نفر از ابدال و هفتاد نفر نجیب، هیچ گاه خالی نمیشود.(بحار، ج53، ص200)
درباره نطفه هم تصور بر این بوده که بعد از چهل روز علقه می شود. همین عدد در تحولات بعدی علقه به مضغه تا تولد در نقلهای کهن به کار رفته است، گویی که عدد چهل مبدأ یک تحول دانسته شده است.
در روایت است کسی که شرابخواری کند، نمازش تا چهل روز قبول نمیشود. و نیز در روایت است که کسی که چهل روز گوشت نخورد، خلقش تند میشود. نیز در روایت است که کسی که چهل روز طعام حلال بخورد، خداوند قلبش را نورانی میکند. نیز رسول خدا(ص) فرمود: کسی که لقمه حرامی بخورد، تا چهل روز دعایش مستجاب نمیشود.(مستدرک وسائل، ج5، ص217)
اینها نمونهای از نقلهایی بود که عدد اربعین در آنها به کار رفته است.
2ـ اربعین امام حسین(ع) باید دید در کهنترین متون مذهبی ما، از «اربعین» چگونه یاد شده است. به عبارت دیگر، دلیل بزرگداشت اربعین چیست؟ چنانکه در آغاز گذشت، مهمترین نکته درباره اربعین، روایت امام عسکری(ع) است. حضرت در روایتی که در منابع مختلف از ایشان نقل شده، زیارت اربعین را یکی از پنج نشانه مؤمن دانستهاند.
این حدیث تنها مدرک معتبری است که جدای از خود زیارت اربعین که در منابع دعایی آمده، به اربعین امام حسین(ع) و بزرگداشت آن روز تصریح کرده است. اما اینکه منشأ اربعین چیست، باید گفت، در منابع به این روز به دو اعتبار نگریسته شده است.
نخست روزی که اسیران کربلا از شام به مدینه بازگشتند. دوم روزی که جابر بن عبدالله انصاری، صحابی پیامبر خدا(ص) از مدینه به کربلا وارد شد تا قبر حضرت اباعبدالله الحسین(ع) را زیارت کند. شیخ مفید(م413) در «مسار الشیعه» که در ایام موالید و وفیات ائمه اطهار(ع) است، به روز اربعین اشاره کرده و نوشته است: این روزی است که حرم امام حسین(ع)، از شام به سوی مدینه مراجعت کردند. نیز روزی است که جابر بن عبدالله انصاری برای زیارت امام حسین(ع) وارد کربلا شد.
در کتاب «نزهه الزاهد» هم که در قرن ششم هجری تألیف شده، آمده است: در بیستم این ماه بود که حرم محترم حسین(ع) از شام به مدینه آمدند. (نزهه الزاهد، ص241) همین طور در ترجمه فارسی«فتوح ابن اعثم» (الفتوح ابن اعثم، تصحیح مجد طباطبائی، ص916) و کتاب «مصباح، کفعمی که از متون دعایی بسیار مهم قرن نهم هجری است این مطلب آمده است. برخی عنوان کردهاند که عبارت شیخ مفید و شیخ طوسی، بر آن است که روز اربعین، روزی است که اسرا از شام به مقصد مدینه خارج شدند، نه آنکه در آن روز به مدینه رسیدند. (لؤلؤ و مرجان، ص154) به هر روی، زیارت اربعین از زیارتهای مورد وثوق امام حسین(ع) است که از لحاظ معنا و مفهوم قابل توجه است.



